یک روز قبل از شهادت هادی دلم عجیب شور می زد برای اینکه اضطراب و دلتنگی ام را کاهش دهم . به سراغ زینب رفتم تا با بازی و حرف زدن با او نگرانیم برطرف شود . در ... میان صحبت هایم پرسیدم : زینب جان بابا کی می آید
انتظار داشتم مثل همیشه با زبان بچه گانه اش بگوید :
اگه دو تا اگه سه تا بخوابیم بابا می آید
اما گویی زینب از راز بزرگی مطلع بود .
با حالتی غم گرفته پاسخ داد : مامان هر چند تا که بخوابیم بابا بازهم نمی آید
دستانش را به گرمی فشردم . او فقط سه سال داشت . بغضم را فروخوردم تا اینکه ساعت 3.30 دقیقه روز بعد خبر شهادت همسرم هادی فضلی را برایم آوردند .
